خرید بک لینک
با دو تا هندوانه زیر بغل، با همین جان لاغر و زردمفکر کردم که می شود جنگید، فکر کردم فقط خودم مَردممرد بیزار و خسته از بیداد،خواستم مثل آسمان باشم، منجیِ شهر نیمه جان باشمآشیانِ پرندگان باشم، با همین دست خالی و سردمتوی این شهر ناکجا آباداز همه سمت نیزه می بارید، به خودم آمدم تنم خارید!گفتم از شهر دست بردارید، شب شد و سینه را سپر کردم!مثل یک کوه سخت از فولادنع

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1396 ساعت: 7:00

من یادمه که یه عوضی آشغال بودم که وقتی دختری بنام ضحی عاشقم بودعشقشم از اونجا فهمیدم که هر بار که تق تق تق در میزدمی دیدم یه بسته سیگار کنت قرمز توی دستشه و یه شاخه گلمیومد کنار من مینشست توی اشپزخونه و من تر...اک میکشیدم و اون منو نوازش میکردیادمه چقدر جذاب بود و همه چی بین ما کامل بود و تنها نقطه سیاه غرور زیاد من و تاکید اینکه ما فقط دوست هستیم و قرار نیس

برچسب: نویسنده: نگار شریعتی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1396 ساعت: 7:00

صفحه بندی